بهار

 

 

سسسلام

فصلنامه ادبی کولاژ  با تلاش شبانه روزی رامین خسروی ,حمید رضا ظرافت ودیگر دوستان به چاپ رسید امیدوارم این قدمها در اعتلای ادبیات کشورمون مفید واقع بشه دوستان علاقه مند میتونند برای تهیه ی این فصلنامه با شماره تلفن 09381091320یا بامراجعه به ایمیل  koolazh@yahoo.com

نسبت به تهیه کتاب اقدام کنند .

یه خبر دیگه این که کتاب رباعی های " مردی که نرفته است برمی گردد"

اثر سید مهدی موسوی مجوز گرفت

و

در آخر اینکه وبلاگ فاطمه اختصاری دوباره فیلتر شد

 

اما شعری که دوستش دارم  امیدوارم بدون تعارف های آبکی نظر واقعیتون رو بشنوم .

 

 

ساعت رسیده چهارده باید که برگردم

به خانه ای که بوی تو می آید از دردم

به خانه ای که چشمهایش خواب خواهد رفت

با آن سکوتش روی من اعصاب خواهد رفت

به خانه ای که هر اتاقش سرد بود از تو

به قرص هائی که پر از سردرد بود از تو

اینجا تحمل می رسد به قسمت سختش

من می رسم به خُرخُر زن داخل تختش

میز غذا تنها دو چشمانش به من افتاد

با لقمه ای که سرد بود واز دهن افتاد

"تو" بغض بودی در گلویم گیر خواهی کرد

"تو" خوردن غصه که من را سیر خواهی کرد

"من" قصه ای که رفته بودم سالها از یاد

"من" لاشه ای که خسته روی مبل می افتاد

چشمان من تلویزیون را باز زل می زد

من را به هر جایی که می شد کنترل می زد

می زد ومی فهمید مردی را که بدبخت است

می زد ومی فهمید که خنداندنش سخت است

می زد ومی فهمید من یک خانه غم دارم

یک عشق از دنیای آدم هاش کم دارم

می زد ومی فهمید که من باختم باتو

دنیای سردی از جهنم ساختم باتو

باید درون فیلم هایش غوطه ور باشم

باید برای خر شدن هی بیشتر باشم

.

.

.

بیدار شد باید که حالش را عوض می کرد

بی عشق از مردی که افتادست حظ می کرد

بیدار شد از تخت خوابی که که تنها بود

از تخت خوابی که فقط در سکس با ما بود

بیدار شد بی عشق در خانه قدم می زد

از من به هم می خورد حالش را به هم می زد

زخم دلش تا بی نهایت پالس صحبت داشت

وقتی که گوشی دست اورا داشت برمی داشت

هر شب لبش به گوشه ی گوشیش می چسبید

هی حرف می زد به فراموشیش می چسبید

با قطره های گریه از لبخند می افتاد

با گیره های رخت روی بند می افتاد

با اشک می شد غرق خود در آب ها هرشب

کف می شدش در چربی بشقاب ها هرشب

با ظرف ها در جستجوی آرزویی بود

هر روز از من توی سینک ظرفشویی بود

می رفت سمت لوله های فاضلابی که...

او غرق می  شد از خودش در منجلابی که ...

می رفت در چاهی که از من بی خبر باشد

می رفت هر جائی که از من د ورتر  باشد

 

□□□

من خواب رفتم توی دردی که پر از زن بود

جائی که تلویزیون هنوز از درد روشن بود

 

 

 

+   یاسین بهمنی ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٢

 

وبلاگ غزل پست مدرن به آدرس زیر کوچانده شد

 

www.bahal22.persianblog.ir

به هزارن دلیل تقدیم به مهدی موسوی عزیز

 

میز غزلت پر است از داروها

در قافیه ی سرت نوافن داری

ارواح خبیث در سرت سرگردان

کنج کمد شکسته ات جن داری

دیوار خودش را به سرت می کوبد

وقتی که تمام روز میگرن داری

 

بودی وسط شعر شدن درگریه

بودی وهمه نبودها ناراحت

منقل نشدی کنار مشتی شاعر

منقل نشدی و دودها ناراحت

تو خوانده شدی میان بغضی مرموز

تو خوانده شدی حسودها ناراحت

 

شلاق رفیق روی پشتت می خورد

بر روی تنی که ضربه ها را سِر بود

دیدیم که بی تو در نبودن هایت

هر "جوجه فسیل" کودنی شاعر بود

دنبال تو توی کامپیوتر بودیم

آنروز تمام عشق ها فیلتر بود

 

با این همه "راست" کرده ها در شهرت

"چپ" خیره اگر شوی نگاهت تعطیل

بغضت غدغن واشک هایت ممنوع

خنده غدغن وقاه قاهت  تعطیل

از خواب بلند می شوی می بینی

یک روز سیاه کارگاهت  تعطیل

 

در قرمز شهر رنگ آبی بودن

در آبی شهر رنگ قرمز باشی

بین کلمات "چشم""حتما""باشد"

یک عمر بدون ترس "هرگز" باشی

هم رنگ نمی شوی خودت می دانی

باید که گرفتار مجوّز باشی

 

مرفین کسی درون رگ هایت بود

سیگار کشیده شد کمی از لب را

بر روی لبت نشست اسمی آرام

آرام گرفت ازوجودت تب را

با این همه درد کامپیوتر بودی

باید که به روز می شدی هر شب را

 

جدّی شده در نگاه هجوآ لودت

شعری که به عقل آمده از اندیشه

اندیشه تبر گرفته در دستانش

از ساقه ی عقل می زند تا ریشه

تا عشق به روی پرده ها می شعرد

من فکر کنم که می فروشد گیشه

 

 

 

+   یاسین بهمنی ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٥

 

با "کبوتر" و"باز" می پلکم

بی تو دنبال جفت ها هستم

می خورم تا خفه شدن هرشب

پشت زنبیل مفت ها هستم

بد نگاهم نکن که من این جا

جزء گردن کلفت ها هستم

 

پشت میزی بزرگ لم دادن

بی خیالات زنگ ها بودن

فکر کردن به سر سفیدی هات

فکر تغییر رنگ ها بودن

باز خوابیده در تصورهات

توی آغوش تنگ ها بودن

 

چک کشیدن برای یک ساعت

پول دادن پس از هم آغوشیت

اسم تازه ... شماره ای تازه...

Saveکردن دوباره در گوشیت

صبح فردا دوباره در دفتر

گیر دادن به خانم منشیت

 

بردن تن ... مزایده بازی

حمله گربه ها به دیزی هات

باختن را همیشه بردی تو

با همان فنّ زیر میزی هات

دست من را تو بسته ای از پشت

با همان چشمها و هیزی هات

 

 

با سبک ها همیشه درحالی

می گریزی نگاه سنگین را

پشت بنزی سوار بر مردم

می روی تا که روی شان زین را ...

چشمهایت همیشه می گردد

در خیابان کمر به پائین را

 

مثل کرمی که می مکد شیره

با تنش به درخت چسبیده

با دهانی که بوی بد دارد

به لبان تو سخت چسبیده

"هرچه اورا حساب می کردم"×

نصف عمرش به تخت چسبیده

 

 

 

بین بدها وخوب ها عمری

با تمام وجود بد بودم

درس آسان" مرد بودن" را

امتحان پس نداده رد بودم

میوه ی کرم خورده ای فاسد

درب وداغان ته سبد بودم

 

  •   این مصراع  تضمینی از دکتر سید مهدی موسوی می باشد

          شعر از : یاسین بهمنی

 

+   یاسین بهمنی ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠

 

وقتی کلید آرام در قفل درت چرخید

وقتی که عریان توی آغوشی سرت چرخید

وقتی تو را دیدم شبیه ساعتی از هفت

وقتی که چشمت میخ شد در چشمهایم رفت

وقتی پتو دور تنت از جیغ می پیچید

وقتی گلوی دوستت در تیغ می پیچید

وقتی که خشم از تو مرا سمت جنون می برد

وقتی که قاب عکسهامان بر سرت می خورد

وقتی که ترس مرگ در متن هراست بود

وقتی که بی شرمی درون التماست بود

وقتی که خون با اشک در چشمان من جوشید

وقتی لباسی سرخ را خون بر تنت پوشید

وقتی دلم از ارتفاع عشق پس افتاد

وقتی که با چاقوی من تخت از نفس افتاد

وقتی کسی با تو اتاق خواب را می مرد

وقتی دو دستی دستهایم بر سرم می خورد

وقتی که از چاقوی من رگهات ممنون بود

وقتی اتاق خوابمان لبریز از خون بود

.

.

.

چاقو گرفتم خشم را در پنجه مشتم

باید تو را می کشتم و می کشتم و ... کشتم

حالا منم مشکوک خط امتدادم را

دادی جواب سالهای اعتمادم را

ده سال جان کندم برایت بردگی کردم

ده سال با ارباب چشمت زندگی کردم

ده سال شب را توی آغوشم سحر کردی

ده سال من را با "عزیزم" هات خر کردی

می دیدم از تو با خودم افسردگیها را

مشکوک بودم بر تنت خون مردگیها را

مشکوک بودم وقت پوشیدن لباست را

مشکوک بودم وقت صحبتها تماست را

.

.

.

می لرزم از سرمات در فصل فراموشیت

لعنت به من لعنت به تو لعنت به آن گوشیت...

حالا بپیچانم بیاور باز حاشا را

انکار کن

            انکار کن

                      مرگ جسد ها را

 

 

+   یاسین بهمنی ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱۳

 

-0 -

دلم گرفته از این روزگار بی انصاف

هوای دود وکثافت نفس زدن با پاف

همیشه کودکیم شیر غم به من دادند

وبا خیانت مادر بریدنم از ناف

به اشتباه پدر آمدم ویا مادر

 ویا خدای تو داده تولدم را گاف

[برای قلب شما بی شمار غم دارد

مرور کردن ذهن چهار تا علاف]

-1-

دوباره جمع شدن توی خانه ای خالی

نشستن رفقا روی سینه ی قالی

شبیه دسته ورق توی دست بر خوردن

شلیم بردن شرطی... شروع خوشحالی

چقدر گم بشوم توی بازی ورقت

که یاد من برود این که مشکل مالی...

که یاد من برود این که من خرت شده ام

که یاد من برود تا غروب حمالی

-2-

چقدر روی کمربند خود کتک دارم

چقدر سگ شده ام برتنت سگک دارم

بپرس از نخ جراحی زمان از تیغ

چه زخمهای عمیقی که در نمک دارم

به گریه های دوچشمت چقدر می خندم

که من به زن... به دوچشمش... به اشک شک دارم

رفیق آمدو داروندار من را برد

فقط زن است که با دوست مشترک دارم

-3-

همیشه با دل من درد مزدوج باشد

زمانه با من بی تو همیشه لج باشد

صراط راست به جائی نمی رسد مومن

چرا که نیت این روزگار کج باشد

بهشت چیز دروغیست نیست باورکن

ولی جهنم دنیا همین کرج باشد

همیشه درد کشیدم کشیدمت ای درد

ولی قرار نشد بچه ام فلج باشد

-4-

شکسته شد کمرم زیر بار بیکاری

رسیده ام به کشیدن به خفت وخواری

چقدر خواندم وخواندم که یک گهی بشوم

نه این که توی رگم دود شیشه ها جاری...

حراج کرده مرا من حراج می کردم

اثاث زندگیم را به دست سمساری

دوباره فندک روشن دوباره خاکستر

دوباره پودر شدن توی زیر سیگاری

-0-

چقدر ظلم و حقارت چقدر بدبختی

چرا خدا نکند دکمه ی ستم را off

 

+   یاسین بهمنی ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳٠

 

 

اول خلقت خود مثل ورق جر خوردم                             

سیب آوارگی از دست لوسیفر خوردم

هرکجا رد تو را دور وبرم می بینم                               

چشم چب گرد تورا نوک هرم میبینم

در مدار سی وسه تا تله بودن رفتم                              

سیزده مرحله تا حرمله بودن رفتم

مرگ تا کشور سر سبز ژاپن میبردت                          

در مدار سی وسه بمب اتم میخوردت

تا توان داشت تنم با تو تبانی کردم                              

خارج از مرز شدم جنگ جهانی کردم

پشت هر واژه که می شد بشود جل کردم                          

ثروت فکر تو را با تو چپاول کردم

از همان ریل ازل پرت شدی واگن را                           

حفظ کردی همه درس فراماسون را

هرکجای وطنم می گذرم لژداری                                   

روی لبهای زنم در بغلم رژداری

هر شب از دست تو آماده کابوسی  نو                          

جان به لب می شوم از حمله ویروسی نو

ششصد وشصت و شش از تو به جهش می افتد              

یازده  گرگ درونم به تپش می افتد

یازده گرگ که شا یسته حتی یک تف....                       

یازده گرگ که باید برود تا یوسف....

یازده گرگ که باید بخورد با مزه                               

کودک گشنه ایمان مرا در غزه

مست از شکل خودم در سر یک بز بودن                 

روی هر خاک به تو فکر تجاوز بودن

تا که آتش نزند بمب اتم درگاهت                            

حذف کن از همه جا واژه بسم الله ات

طرح ابلیسی من طرح فضا سازی بود                      

آبی وقرمز من نقشه یک بازی بود

هر دوتا سر بروی روی تن یک ماری

همه جا یک گونیا در بغل پرگاری

از سلیمان نبی قرض بکن قالی را                           

فرش کن روی زمین حقه رمالی را

در زمینی که منم هر وجبش یک گنجیست             

حیف از صورت زیبای تو که شطرنجیست

معبد سینه تو تخت سلیمان دارد

وای از چشم تو که این همه شیطان دارد

گرچه در دور وبرم این همه شیطان دارم                

من به شیطان دوچشمان تو ایمان دارم

 

 

 

+   یاسین بهمنی ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٩

 

دارم می رم سفر  دقیقا نمیدونم کجا وچه شهری....فقط میدونم  باید مشهد مقدس رو حتما برم جاهای دیگه کشورمون رو هم حتما سر میزنم  دوست دارم یه سر شمال هم برم شاید اونجا دوستای  خوبم رو ببینم  فکر کنم یه 10 روز طولا بکشه  بعد که برگشتم به کامنتهای شما پاسخ میدم.

با من به خودت نمی رسی می دانم

انگار درون قفسی میدانم

این قدر نگو به من نگو تب دارم

دادی دل خود را به کسی می دانم

+   یاسین بهمنی ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٢

 

نیتم را بفهم درکم کن

از صدایت " امید" می خواهم

چند خطی برای من بنویس 

ماندنت را رسید می خواهم 

.

 

بچه ای توی کوچه  می خواند

ساز بر لب ...وکاسه در دست است

پول سلطان قلب ها می شد

"عارف "بچه باز ما مست است

 

 

نفسم را گرفته از این شهر

با حقارت دروغ فحاشی

مرد تنهای شب شدن سخت است

کاش می شد "حبیب" من باشی

 

 

بال در بال یک نفر ژیگول

پشت یک زانتیا سواری بود

صبر ایوب را که می خواندم

عشق در جاده ها / "ی ساری" بود

 

 

طعم شیرین گرفت دنیا مان

من که باتو هزار " فرهادم"

فکر یک سقف بودم وهستم

سقفی اندازه دوتا آد م

 

 

خسته از تهمتی که می آید

می روم سمت آتشی تازه

با سکوتی که از رضایت نیست

این منم در "سیاوشی" تازه

 

 

شاعری که تمام شد از ترس

بین چنگال شعر تیزی نیست

توی این سرزمین بی "شاهین"

چیزهائی که هست چیزی نیست

 

+   یاسین بهمنی ; ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٦

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir