بهار

 
نویسنده : یاسین بهمنی - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٦
 

"جوی "م که جستجو کنمت  در مسیرها

"رودم" تو را به شکل روایی نوشته ام

وقتی که چند آدم  عاشق درون توست

شعر بلند چند صدایی نوشته ام

گاهی درون متن کنار منی گلم

گاهی به روی برگ "کجایی؟" نوشته ام

شاید زیاد از خودم اینجا سخن شوم

"خود "را برای اینکه بیایی نوشته ام

تو یک حقیقتی که فرا واقعیت است

من شاعری که  هر چه درآیی نوشته ام

"

ترم چارم راه افتاد

ردیف ردیف دخترا

راهی منن

کنار دکه ی پفکیم

کف فلافلن فلفلا

اوووف!!!

قدش به قاعده از غزاله بلندتره

قیامتیه لامصب!

یعنی دوباره اون دوتا رون میان برا رانی  ؟

ای تو روحت ترمه !"

 

ترم اول که تورا چشم شدم جا خوردم

رود بودم به دو تا آبی دریا خوردم

"فکر"می کرد تو را در دل شیدا عضوِ...

"عشق" افتاد میان من و تو با جزوه

با زبان بیشتر از عادی صحبت رفتیم

چند باری من و تو توی حراست رفتیم

قول بی خود سر چیزی که نمی شد دادیم

چقدر  روی ورق با تو تعهد دادیم

چقدر نمره ی بیست من و تو نه می شد

غده ی عُقده استاد ترشح می شد

پاک مانند دو تا آیه ی در هم رفته

دوست بودیم دوتا  سایهیدرهمرفته

رفته  در جلد هم از جنس دو محتاج شده

دو نفر دوست که تهدید به اخراج شده

زنگ می خورد و مراموقع مهمانی بود

پول توی جیبی مان قد دوتا رانی بود

چقدر خنده شدیم ازتب خنده مردیم

چقدر روی چمن با تو فلافل خوردیم

چند تا کورس پیاده به قدم افتادیم

چند تا بوسه سر کوچه ی تان پر دادیم

قول تا روز قیامت... به قبول انجامید

چند تاچشم به چشمی که به طول انجامید

ناگهان  بر سر من آتش فانوس آمد

توی دانشکده یک توسی لگسوس آمد

قد بلندی که تنش قهوه ای سوخته بود

"در پیش مشعلی از چهره برافروخته بود"

خصلتی داشت که هی بر سر من می کوبی

"غیر عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی" _

که ابهت به هوا از نفسش می ریزد

پول از دایره ی پیش و پسش می ریزد

بعد" هم آمد و در حسرت" قبلا "می سوخت

بین "او" با " تو" ضمیر "من" کودن می سوخت

بعد بین من و او ترمه ی من دل دل کرد

رفته رفته همه ی ترمه تنم را ول کرد

در پس عینک قلابی خود مات شدم

مثل سگ از وسط رابطه ای کات شدم

ترم آخر شده و ترمه برایم مرده

سند توسی لگسوس به نامش خورده

"

چارتا بودن

بزا خطی بگم

اول مولف که لم داده لای لایه ها

حتی اسمم و لو نداد

فلافلی که فلفلی بود و مفت مفتی میفروخت حرفای سپیدش رو به من

آخری

خرپولی که خرش شدم

زرافه ای که غزاله توی پیست اسب سواری قاپیدش

اما تو

تو

ت

هنوزم توی تموم خواب های ترمه ناتمومی..."

 

16/5/95


 
 
 
نویسنده : یاسین بهمنی - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٧
 

 

سلام

دوباره بدون دلیل دارم به روز میشم در فضایی که خیلی از دوستان کوچیدند و بخشی هم کوچانده شدند . به امید روزی که دوستان وبلاگ نویس وشاعرم رو دوباره در این فضا ببینم فضایی که  یه روزی آوانگارد بود وحالا میشه گفت با تمام مدرنیته بودنش سنتی شده و یه جورایی دوره اش گذشته.

 

شعر اول :

روده هایم درازتر از قبل

حرف دارم فراتر از کافی

  میکروفون رو به رومonمی شد

میزگردی برای حرّافی

 

بعدِ یک آیه از کلام الله

حرف راندم به آیه ی بعدی

بعد، از حافظه غزل گفتم

غزلی عاشقانه از سعدی

 

باد در غبغبم که یعنی من

مذهب و اعتقاد را هستم

کل قرآن درون این مغز است

کل نهج البلاغه در دستم

 

این منم شاعر آوانگاردی

در پسا شعرهایتان غائب

در غزلهای من همه جمعند

رودکی را بگیر تا صائب

 

از "هومر" تا "خلیل جبران" ها

دامنم را گرفته اند از کت

"شیمبورسکا" درون جیب راست

توی جیب چپم" تی اس الیوت"

 

تا بگویم "فروید" را هستم

بند کردم به خلوتت با شمع

از اودیپ تا الکترا گفتم

عقده ها را ورق زدم در جمع

 

شک به "شک" کردم وبه "غیر از شک"

با "دکارتی"  که شد درونم مات

"هایدیگر" را عقب عقب رفتم

تا رسیدم به حضرت سقراط

 

با "کیا رستمی" شدم اکران

"طعم گیلاس" را زبانم خورد

"هیچکاک" از نگاه من  ترسید

گفت از سینمای من "جان فورد"

 

نقد کردم  پلان پلان ها را

توی هر قاب در هر اینچ

لنگ انداخت کفش هایم را

محض اسکار سال " دیوید لینچ"

 

موزه لور در پیم می گشت

جاده درجاده با ترانزیت ها

من که تندیسی از "گینزبرگم"

ربط دارم به جنبش بیت ها

 

چند "مارتین که در "لوتر کینگم"

چند "نلسون" که توی" ماندلاست"

چند تا " مصطفی" که در چمران

چند "ارنس" که توی چگواراست

 

ثبت من با خبرنگاران بود

ماندگاریم با دیالوگ هام

روی بومم دو تا زن هرزه است

گوششان را بریده "ون گگ" هام

 

مجلسم ناله ی "رسایی" دشت

در "مشاعی" نشست "الهامُ"

نقد سلبی شروع شد درمن

نقد من از مفاد بر جامُ

 

در تنم حرف زد "آدام اسمیت"

بحث آمد غزل شود در نفت

ناگهان روی میز یک کاغذ

گفت بس کن سر جماعت رفت

 

شعر دوم:

 

 

تنظیم کردی شنبه با گیتار نبضت را

تعطیل کردی شنبه ها با عشق مغزت را

در طول هفته شنبه ها را منتظر بودی

با بمب بغضی در گلویت منفجر بودی

باید کلاس موسیقی را بتهون باشی

از گام مینور تا ماژور را مطمئن باشی

با ید بلد باشی که مجذوبت شود نت ها

باید به چشمانش بفهمانی تفاوت ها

چشمت درون چشم یک زن میخ خواهد شد

یک سمفونی که ثبت در تاریخ خواهد شد

در جاز چشمت هی رمانتیک مست خواهد زد

دستی برای چشمهایش دست خواهد زد

بعد از کلاست زن که باید دل پریش آید

باید سوالی از لبان او به پیش آید

باید که با چشمان او روشن شود شبهات

باید به یک نوشیدنی دعوت شود لبهات

باید بفهمد دست زلفش ذوالفنون هستی

گاهی به شکل مثنوی در میکرفون هستی

باید برای لمس او دنبال فرصت بود

باید به روی ترس های خود مسلط بود

باید به روی میز دستش را بگیری نرم

باید کنی بازل زدن هایت سرش را گرم

باید تمام دلبری ها را بلد باشی

از سبک های سینما ،از شعر، نقاشی

از آلفرد هیچکاک با ترسی که می آزرد

تا "دختری با آن روبان زرد" از جان فورد

از شیمبورسکا تا براتیگان وتا بعدی

از رودکی تا انوری تا اینور سعدی

از گوش ون گگ توی تابلو حرف باید زد

تا بیست وسی که گفته فردا برف خواهد زد

لبهاش دارد توی کافه رقص نوری که ...

داغی برای گرمی لبهاش جوری که –

در نیستی دارد عرق می ریزد از هستت

می لرزد از آهنگ چشمانش دوتا دستت

باید به چشم روشنش منجر شود هر چیز

حتی همین شمعی که خاموش است بر این میز

حتی همین نوشیدنی سرد بی الکل

بر روری میز این شاخه ی مصنوعیت از گل

حتی همین گلدان که روی خود مگس دارد

یا این دوتا طوطی که اطرافش قفس دارد

□□□

ازکافه ی بی ذوق با دیوار سیمانی

از پخش آهنگی شدیدا بند تمبانی

با ید سفارش داد یک آهنگ مخصوصِ ...

با ید بلد باشی چگونه اولین بوسه ...

باید بگویی دوستت دارم در گوشش

باید که از کافه پریدن توی آغوشش

بگذار تا از تو بگوید "مرد بی جنبه"

باید تمام روزهایت را کنی شنبه

 

 

 

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : یاسین بهمنی - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸
 

نمیدونم چرا ولی یه مدت بدون دلیل از فضای مجازی دور شدم شاید حس میکردم اینجا همه چی غیر واقعیه از "لذت بردم" های کلیشه ای بگیر تا گیر دادن های چندین سطری بعضی دوستان ,از کامنتهایی که درس اخلاق می دادن بگیر تا اونایی که از علاقشون به رد شدن از خط قرمز ها میگفتن ,نمیدونم چرا دوباره به روز شدم

 اما

وقتی به ته دلم رجوع میکنم میبینم اگه حتی همه کامنتها هم غیر واقعی باشن یه چیزی حقیقت داره  واون اینه که من الان دوست دارم توی این فضای مجازی حضور داشته باشم و نقطه نظرها ی شما رو بخونم(حتی اگه ...)

واما شعر ....

 

 شعر اول

 

  چشم من خیره می شود به کجا ؟

دلم از سمت می رود به کدام

به کجای زمانه زل زده ام

به کدامش رسیده ام که مدام ...

پرم از " رابطه" که نیمه رهاست

پرم از شعرهای نیمه تمام

هرکه آمد سراغ من بد شد

بعد سیگار باز هم سیگار

از لبان تو دم زدم تا صبح

گریه من را نمی گرفت اما

کوچه ام را قدم زدم تا صبح

کوچه سرگیجه داشت از دستم

حال او را به هم زدم تا صبح

            کوچه ی ما پر از "نیامد" شد

 مثل یک بچه ی دبستانی

دزدکی می نوشتمت نامه

دست در لای موت پیچاندم

با دوتا ذکر نفس لوامه

بازهم غرق ترس می پرسی

 "دوستی با توحکمش اعدامِ ؟"

                                               خطر از بیخ گوشمان ردشد

ترس دارم همیشه می ترسم

ترس از صلح تو ترس از قهر

تلخ می ترسم از لبی شیرین

مثل طعم عسل که دارد زهر

ترس از " من" که رو شود با "تو"ست

ترس بی آبرو شدن درشهر

                                                    مرد این رابطه مردد شد

"فلسفه "گاو میشد از دستم

از خری که تور ا غزل می کرد

درس "اخلاق" هم نمی خواندم

هی خیانت مرا بغل  میکرد

با تو بودن عذاب وجدان داشت

 "دین" سر بنده را کچل می کرد

                                               قافیه خودبه خود"محمد"شد

باید این راه نیمه را برگشت

باید این بوسه را ادامه نداد

باید اینکه مشخصاتت را

توی من به شناسنامه نداد

باید از بچگی بزرگ شدن

باید از این به بعد نامه نداد

                                            احتمال تو صفر درصد شد

غصه خوردی برای هیچ وپوچ

گریه کردی برای چیزی مفت

زندگی ارزش ندارد مرد

گریه دارد برای مردان افت

جمع کن کاسه کوزه را شاعر

هرچه کم/ بود را نباید گفت

                                               گریه ات توی شعر بی حد شد

 

 

شعر دوم

 

تنه ام را به کرم ها دادم ریشه ام در لجن فرو رفته

درنمی آید از لبم حرفی حرف من در دهن فرورفته

چشم من را کلاغ ها بردند دهنم را که کرمها خوردند

پس بگو از کدام راه بدن در دلم دست زن فرو رفته

پشت شیشه نشسته پروانه پشت من عاشقیست دیوانه

کارد در دست آشپزخانه درتنم کاملا فرو رفته

باز باران گرفته در باران این سفر می برد مرا پایان

دست من را گرفته یک چمدان در سر من ترن فرو رفته

مثل بن لادنم در این شبها بمب بودم پر از هواپیما

مرگ را می روم از این بالا در سرم منهتن فرو رفته

دل به دریا زدم به هر حالی نفت کش های جیب من خالی

سرمن دست دزد سومالی در خلیج عدن فرو رفته

عشق "داد" است بعد از "رخ" اتفاقی درون یک بی مخ

عشق یعنی سوال بی پاسخ لعنتی توی من فرو رفته

ذهن سلولهایی از گچ وخشت فکر را می کند به این که چه زشت...

فکررا می کند که او چه نوشت !!! در خودش انجمن فرو رفته

□□□

قلب سیگار سوخت در زندان شعرمن را فروخت در زندان

شاعری زنده شد که بنویسد شعر من در کفن فرو رفته

 

 

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : یاسین بهمنی - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
 

 

سسسلام

فصلنامه ادبی کولاژ  با تلاش شبانه روزی رامین خسروی ,حمید رضا ظرافت ودیگر دوستان به چاپ رسید امیدوارم این قدمها در اعتلای ادبیات کشورمون مفید واقع بشه دوستان علاقه مند میتونند برای تهیه ی این فصلنامه با شماره تلفن 09381091320یا بامراجعه به ایمیل  koolazh@yahoo.com

نسبت به تهیه کتاب اقدام کنند .

یه خبر دیگه این که کتاب رباعی های " مردی که نرفته است برمی گردد"

اثر سید مهدی موسوی مجوز گرفت

و

در آخر اینکه وبلاگ فاطمه اختصاری دوباره فیلتر شد

 خانه ی جدید خانم اختصاری

www.havakesh66.persianblog.ir

اما شعری که دوستش دارم  امیدوارم بدون تعارف های آبکی نظر واقعیتون رو بشنوم .

 

 

ساعت رسیده چهارده باید که برگردم

به خانه ای که بوی تو می آید از دردم

به خانه ای که چشمهایش خواب خواهد رفت

با آن سکوتش روی من اعصاب خواهد رفت

به خانه ای که هر اتاقش سرد بود از تو

به قرص هائی که پر از سردرد بود از تو

اینجا تحمل می رسد به قسمت سختش

من می رسم به خُرخُر زن داخل تختش

میز غذا تنها دو چشمانش به من افتاد

با لقمه ای که سرد بود واز دهن افتاد

"تو" بغض بودی در گلویم گیر خواهی کرد

"تو" خوردن غصه که من را سیر خواهی کرد

"من" قصه ای که رفته بودم سالها از یاد

"من" لاشه ای که خسته روی مبل می افتاد

چشمان من تلویزیون را باز زل می زد

من را به هر جایی که می شد کنترل می زد

می زد ومی فهمید مردی را که بدبخت است

می زد ومی فهمید که خنداندنش سخت است

می زد ومی فهمید من یک خانه غم دارم

یک عشق از دنیای آدم هاش کم دارم

می زد ومی فهمید که من باختم باتو

دنیای سردی از جهنم ساختم باتو

باید درون فیلم هایش غوطه ور باشم

باید برای خر شدن هی بیشتر باشم

.

.

.

بیدار شد باید که حالش را عوض می کرد

بی عشق از مردی که افتادست حظ می کرد

بیدار شد از تخت خوابی که که تنها بود

از تخت خوابی که فقط در سکس با ما بود

بیدار شد بی عشق در خانه قدم می زد

از من به هم می خورد حالش را به هم می زد

زخم دلش تا بی نهایت پالس صحبت داشت

وقتی که گوشی دست اورا داشت برمی داشت

هر شب لبش به گوشه ی گوشیش می چسبید

هی حرف می زد به فراموشیش می چسبید

با قطره های گریه از لبخند می افتاد

با گیره های رخت روی بند می افتاد

با اشک می شد غرق خود در آب ها هرشب

کف می شدش در چربی بشقاب ها هرشب

با ظرف ها در جستجوی آرزویی بود

هر روز از من توی سینک ظرفشویی بود

می رفت سمت لوله های فاضلابی که...

او غرق می  شد از خودش در منجلابی که ...

می رفت در چاهی که از من بی خبر باشد

می رفت هر جائی که از من د ورتر  باشد

 

□□□

من خواب رفتم توی دردی که پر از زن بود

جائی که تلویزیون هنوز از درد روشن بود

 

 

 


 
 
 
نویسنده : یاسین بهمنی - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥
 

وبلاگ غزل پست مدرن به آدرس زیر کوچانده شد

 

www.bahal22.persianblog.ir

به هزارن دلیل تقدیم به مهدی موسوی عزیز

 

میز غزلت پر است از داروها

در قافیه ی سرت نوافن داری

ارواح خبیث در سرت سرگردان

کنج کمد شکسته ات جن داری

دیوار خودش را به سرت می کوبد

وقتی که تمام روز میگرن داری

 

بودی وسط شعر شدن درگریه

بودی وهمه نبودها ناراحت

منقل نشدی کنار مشتی شاعر

منقل نشدی و دودها ناراحت

تو خوانده شدی میان بغضی مرموز

تو خوانده شدی حسودها ناراحت

 

شلاق رفیق روی پشتت می خورد

بر روی تنی که ضربه ها را سِر بود

دیدیم که بی تو در نبودن هایت

هر "جوجه فسیل" کودنی شاعر بود

دنبال تو توی کامپیوتر بودیم

آنروز تمام عشق ها فیلتر بود

 

با این همه "راست" کرده ها در شهرت

"چپ" خیره اگر شوی نگاهت تعطیل

بغضت غدغن واشک هایت ممنوع

خنده غدغن وقاه قاهت  تعطیل

از خواب بلند می شوی می بینی

یک روز سیاه کارگاهت  تعطیل

 

در قرمز شهر رنگ آبی بودن

در آبی شهر رنگ قرمز باشی

بین کلمات "چشم""حتما""باشد"

یک عمر بدون ترس "هرگز" باشی

هم رنگ نمی شوی خودت می دانی

باید که گرفتار مجوّز باشی

 

مرفین کسی درون رگ هایت بود

سیگار کشیده شد کمی از لب را

بر روی لبت نشست اسمی آرام

آرام گرفت ازوجودت تب را

با این همه درد کامپیوتر بودی

باید که به روز می شدی هر شب را

 

جدّی شده در نگاه هجوآ لودت

شعری که به عقل آمده از اندیشه

اندیشه تبر گرفته در دستانش

از ساقه ی عقل می زند تا ریشه

تا عشق به روی پرده ها می شعرد

من فکر کنم که می فروشد گیشه

 

 

 


 
 
 
نویسنده : یاسین بهمنی - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

با "کبوتر" و"باز" می پلکم

بی تو دنبال جفت ها هستم

می خورم تا خفه شدن هرشب

پشت زنبیل مفت ها هستم

بد نگاهم نکن که من این جا

جزء گردن کلفت ها هستم

 

پشت میزی بزرگ لم دادن

بی خیالات زنگ ها بودن

فکر کردن به سر سفیدی هات

فکر تغییر رنگ ها بودن

باز خوابیده در تصورهات

توی آغوش تنگ ها بودن

 

چک کشیدن برای یک ساعت

پول دادن پس از هم آغوشیت

اسم تازه ... شماره ای تازه...

Saveکردن دوباره در گوشیت

صبح فردا دوباره در دفتر

گیر دادن به خانم منشیت

 

بردن تن ... مزایده بازی

حمله گربه ها به دیزی هات

باختن را همیشه بردی تو

با همان فنّ زیر میزی هات

دست من را تو بسته ای از پشت

با همان چشمها و هیزی هات

 

 

با سبک ها همیشه درحالی

می گریزی نگاه سنگین را

پشت بنزی سوار بر مردم

می روی تا که روی شان زین را ...

چشمهایت همیشه می گردد

در خیابان کمر به پائین را

 

مثل کرمی که می مکد شیره

با تنش به درخت چسبیده

با دهانی که بوی بد دارد

به لبان تو سخت چسبیده

"هرچه اورا حساب می کردم"×

نصف عمرش به تخت چسبیده

 

 

 

بین بدها وخوب ها عمری

با تمام وجود بد بودم

درس آسان" مرد بودن" را

امتحان پس نداده رد بودم

میوه ی کرم خورده ای فاسد

درب وداغان ته سبد بودم

 

  •   این مصراع  تضمینی از دکتر سید مهدی موسوی می باشد

          شعر از : یاسین بهمنی

 


 
 
 
نویسنده : یاسین بهمنی - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳
 

وقتی کلید آرام در قفل درت چرخید

وقتی که عریان توی آغوشی سرت چرخید

وقتی تو را دیدم شبیه ساعتی از هفت

وقتی که چشمت میخ شد در چشمهایم رفت

وقتی پتو دور تنت از جیغ می پیچید

وقتی گلوی دوستت در تیغ می پیچید

وقتی که خشم از تو مرا سمت جنون می برد

وقتی که قاب عکسهامان بر سرت می خورد

وقتی که ترس مرگ در متن هراست بود

وقتی که بی شرمی درون التماست بود

وقتی که خون با اشک در چشمان من جوشید

وقتی لباسی سرخ را خون بر تنت پوشید

وقتی دلم از ارتفاع عشق پس افتاد

وقتی که با چاقوی من تخت از نفس افتاد

وقتی کسی با تو اتاق خواب را می مرد

وقتی دو دستی دستهایم بر سرم می خورد

وقتی که از چاقوی من رگهات ممنون بود

وقتی اتاق خوابمان لبریز از خون بود

.

.

.

چاقو گرفتم خشم را در پنجه مشتم

باید تو را می کشتم و می کشتم و ... کشتم

حالا منم مشکوک خط امتدادم را

دادی جواب سالهای اعتمادم را

ده سال جان کندم برایت بردگی کردم

ده سال با ارباب چشمت زندگی کردم

ده سال شب را توی آغوشم سحر کردی

ده سال من را با "عزیزم" هات خر کردی

می دیدم از تو با خودم افسردگیها را

مشکوک بودم بر تنت خون مردگیها را

مشکوک بودم وقت پوشیدن لباست را

مشکوک بودم وقت صحبتها تماست را

.

.

.

می لرزم از سرمات در فصل فراموشیت

لعنت به من لعنت به تو لعنت به آن گوشیت...

حالا بپیچانم بیاور باز حاشا را

انکار کن

            انکار کن

                      مرگ جسد ها را

 

 


 
 
 
نویسنده : یاسین بهمنی - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠
 

-0 -

دلم گرفته از این روزگار بی انصاف

هوای دود وکثافت نفس زدن با پاف

همیشه کودکیم شیر غم به من دادند

وبا خیانت مادر بریدنم از ناف

به اشتباه پدر آمدم ویا مادر

 ویا خدای تو داده تولدم را گاف

[برای قلب شما بی شمار غم دارد

مرور کردن ذهن چهار تا علاف]

-1-

دوباره جمع شدن توی خانه ای خالی

نشستن رفقا روی سینه ی قالی

شبیه دسته ورق توی دست بر خوردن

شلیم بردن شرطی... شروع خوشحالی

چقدر گم بشوم توی بازی ورقت

که یاد من برود این که مشکل مالی...

که یاد من برود این که من خرت شده ام

که یاد من برود تا غروب حمالی

-2-

چقدر روی کمربند خود کتک دارم

چقدر سگ شده ام برتنت سگک دارم

بپرس از نخ جراحی زمان از تیغ

چه زخمهای عمیقی که در نمک دارم

به گریه های دوچشمت چقدر می خندم

که من به زن... به دوچشمش... به اشک شک دارم

رفیق آمدو داروندار من را برد

فقط زن است که با دوست مشترک دارم

-3-

همیشه با دل من درد مزدوج باشد

زمانه با من بی تو همیشه لج باشد

صراط راست به جائی نمی رسد مومن

چرا که نیت این روزگار کج باشد

بهشت چیز دروغیست نیست باورکن

ولی جهنم دنیا همین کرج باشد

همیشه درد کشیدم کشیدمت ای درد

ولی قرار نشد بچه ام فلج باشد

-4-

شکسته شد کمرم زیر بار بیکاری

رسیده ام به کشیدن به خفت وخواری

چقدر خواندم وخواندم که یک گهی بشوم

نه این که توی رگم دود شیشه ها جاری...

حراج کرده مرا من حراج می کردم

اثاث زندگیم را به دست سمساری

دوباره فندک روشن دوباره خاکستر

دوباره پودر شدن توی زیر سیگاری

-0-

چقدر ظلم و حقارت چقدر بدبختی

چرا خدا نکند دکمه ی ستم را off

 


 
 
← صفحه بعد